خرید بک لینک
عاشقانه زیر بارون قدم زدن خیلی خوبه خیلی حس خوبی داره هیچ وقت هم بعدش مریض نمیشی اما شده با افسردگی تو بارون بمونی؟ نمیدونم چی شده بود حتی یادم نمیاد دقیق کی بود زیر بارون ... خشکم زده بود عین معتادی که ی گوشه ی خیابون توی خماری فرو رفته ... داشتم زیر بارون غرق می شدم نفهمیدم چجوری خونه برگشتم تا د

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

وقتی هیچ کس بهت زنگ نمیزنه

گوشی تو نگاه کنی ببینی

از یکی که مثل توئه خیلی زیاد

از یه رفیق قدیمی ...

چند تا میس کال داری

و قرار بزارین برای عصر یک چهارشنبه تابستانی

اگر خدا بخواهد ...

:)

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

هنوز همون دختر لجبازم

هر چقدر ک سرم بیاری روزگار

میون همه ی دردای قلبم و پشتم ک خالیه

اخرشم ....

وایمیستم

تو چشات زل میزنم

و با یه لبخند از ته دلم بهت میگم

" به درک "

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

من از جنس غرورم . . .از جنس تنهایی و عشق. . . این جا حوالی من است . . .فلانی توقف ممنوع است. . .برو . . . .من کسی نیستم با این زخما دردم بگیرهولی کی میخواد این اشکارو گردن بگیره؟" בوسـتـ❤ـــتــ בآرم "و ایـטּ بــہ شـنـآسـنـآمــہ هـآ هـیـچ ربـطــے نـבآرב !בلماטּ کــہ بآهم بآشـבیـعـنــے : گـور پـבر فـآ

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

چندسال بعد روزیکه فکرش را هم نمیکنیم تویخیابان با هم روبرو می شویم تو ازروبرو میآیی، هنوز با همان پرستیژ مخصوصبه خودت قدم برمیداری فقط کمی جا افتاده ترشدهای، قدم هایم آهستهتر میشودبه یک قدمیام میرسی و با چشمان نافذت مراکامل برانداز میکنی! "دردِ کهنهای" از اعمـاقِقلبم تیر میکشد، و رعشها

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

این جوری نگو جونمخدا کنه ندونمیه روزی رفتی خونهنشی خنگ و دیوونهالون رزه که اینجاستآش رو بخور تو با ماستنه ترش باشه نه موسیر !!! :|از کسی نباشه دلگیر! :|گفتم برات بخونمیه شعر خوب تو جونمتا شاد بشی و خوشحالدر بیاری دو تا بالپر بزنی تا بالامسرور بشی تو حالادیگه حرفی ندارمچون حوصله ندارمبگم حرف آخرو؟تو

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

دلم میخواد میدونست چقدر دوسش دارم

پ ن 01 : من اینو با اشک نوشتم

چون دلم نمخواست و نمیخواد ک نباشه

چجوری این همه مدت بدون من؟

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

پا به پای من آمدی دوستت داشتم ... به رویت نیاوردم که به روی خودم نیاورم اما دوستت داشتم قلبم عشق را تمنا می کرد اما عقل چیز دیگری در گوشم زمزمه می کرد من هم گیج حرف های آن ها مبهوت زیباییت بودم من تو را برای خودم منع کرده بودم اما هنوز دوستت دارم هنوز دوستت دارم پ ن 01 : مگر می شود ؟ آن قدر مقاومت

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

اونی ک دوسش دارم باید اون قدر غیرتی باشه ک بیاد و منو از تنهایی نجات بده

غیرت داره یا نه؟

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

مطمئنم هممون یه نفرو داریم ک وقتی دلمون می گیره

میشینیم به صحبت کردن باهاش

یه نفر که نیست

یه نفر ک اگه ما رو می دید که غوز کردیم و خماریم و داریم باهاش درد دل میکنیم ...

حتما میومد

میومد و دست در دست میبردمون کنار کاناپه یا لبه ی تخت

و می گفت بشین

با دستش چونمو می گرفت می آورد بالا و می گفت

منو نگا ...

"دنیا را نفسی ارزش غم خوردن نیست!"

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 9:17

●•●✿دو نفری های من و خدا✿●•● - بدون پرچونگی بدون پرچونگی سلام خوبم + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 18:45 توسط ✿رز تنها✿ |

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 5:14

بهترین
قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچه های کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد!
هیچ کس...

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 5:14

صفحه بندی